الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
558
إحياء علوم الدين ( فارسى )
معرفت و آشنا كردن در بحار واسع آن بر خلق مسدود گردانيده است . پس مردمان در طلب معرفت خداى چون مدهوشىاند كه مثل به دو ساير است كه « بر دراز گوش نشسته ، دراز گوش را مىطلبد . » و چيزهاى روشن چون طلبيده شود دشوار گردد . پس اين است سرّ اين كار ، بايد كه به حقيقت دانسته شود . و براى آن گفتهاند : لقد ظهرت فما تخفى على احد * إلا على اكمه لا يعرف القمرا لكن بطنت بما أظهرت محتجبا * فكيف يعرف من بالعرف استترا « 168 » اى ، ظاهر شدى و پوشيده نماندى مگر بر اكمهى « 169 » كه ماه را نشناسد ، ليكن نهان شدى احتجاب نماينده بدانچه ظاهر كردى ، پس چگونه شناخته شود كسى كه به آشنايى پوشيده گردد ؟ بيان معنى شوق به خداى عز و جل ( 1 ) بدان كه كسى كه حقيقت دوستى خداى را منكر باشد هر آينه حقيقت شوق را انكار كند ، چه شوق صورت نبندد مگر به محبوبى . و ما وجوب شوق به خداى تعالى و مضطرب شدن عارف بدان اثبات كنيم ، هم به طريق اعتبار و نگريستن به نور بصيرت ، و هم به طريق اخبار و آثار . اما اعتبار آن چه در اثبات دوستى گفته شده است در اثبات شوق بسنده است . چه هر چه محبوب باشد ، در غيبت او به دو اشتياق بود ، چه ، حاصل حاضر به او اشتياق نباشد . چه « شوق » جستن و نگريستن كارى است تا آن را بيابد ، و يافته را نجويند . و ليكن فرق ميان اين آن است كه شوق صورت نبندد مگر به چيزى كه از وجهى مدرك باشد و از وجهى نه . و اما آن چه اصلا مدرك نباشد بدان اشتياق نبود ، چه كسى كه شخصى را نبيند و صفت او نشنود صورت نبندد كه به دو مشتاق شود . و آن چه به كمال آن دريافته شود به دو اشتياق نبود . و كمال ادراك به ديدن است . پس هر كه دايم در مشاهدهء محبوب خود باشد صورت نبندد كه او را به دو شوقى باشد . و ليكن شوق به چيزى تعلق دارد كه از وجهى دريافته شود و از وجهى نه . و آن از دو وجه باشد . يكى آن است كه چيزى روشن گردد به اندك روشنى ، و ليكن به استكمالى محتاج است . و [ آن ] جز به مثالى از مشاهدات روشن نگردد . پس گوييم : مثلا كه هر كه معشوق او از او غايب شود و خيال معشوق در دل او بماند ، پس مشتاق باشد به استكمال خيال او ، و او را به ديدن استكمال كند . پس اگر ذكر و خيال و معرفت به استكمال او از دل او دور شود چنان كه او را فراموش كند ، صورت نبندد كه به دو مشتاق بود ، و اگر او را ببيند صورت نبندد كه در وقت ديدن مشتاق بود . پس
--> ( 168 ) عربى : قد سترا ( زبيدى 9 - 600 ) . ( 169 ) اكمه ، كور مادر زاد .